![]() |
![]() |
|
| آری حقیقت دارد عشـــــق پایانی ندارد |
|
ســـــــــلام
ما از مسافرت برگشتیم هم خالی بود غروب مشغول جمع و جور و مرتب کردن وسایل بودیم ( حالا اگه یکی ندونه فکر میکنه یه ۳۰ـ ۴۰ روزی می خواستیم بمونیم اوشکلشون رسیدن اینجا ، کلی هم زحمت کشیدن و براموون آش رشته ی نذری شیرینی و شکلات اوردن ، بعدشم من و مامان خانووومو خانوووم دکتر ( اون خواهرم که بعد از من هست ) به همراه زن دایی و سماء کوچولو سوار ماشین کوچولویه رفتیم تا یه کم بگردیم ، خلاصه کلی گشتیم و گفتیم و خندیدیمو اخر شب هم اومدیم خونه ، بماند اینکه ماشین کوچولومون فقط ظرفیت ۵ نفرو داشت و ۳ نفرمون با آزانس برگشتن خلاصه تا اومدیم خونه و خوابیدیم ساعت ۳ صبح بود البته فقط من و بابا و دایی و داداشیم خوابیدم ، چه خوابی !!!! تقصیر خودم بود که دیر خوابیدم ، خلاصه ساعت ۶ ما ترمینال بودیم ، دایی بزرگه هم همون موقعها رسیدن و خواب به طور کلی از سرمون پرید دیگه کلی حرفیدیمو کلی چیز میز نوش ِ جان کردیمو دیگه هیچ انرژی ای نمونده بود نهارو خوردیم (جای شما خالی) و راهی دریا شدیم بعدشم که اومدیم اینقدر خسته بودیم که همگی بیهوش شدیم 5 شنبه چند ساعتی دریا بودیمو اندازه ی یک ساله تموم شنا کردیم شدیم ( یعنی الان دوستام دیگه منو نمیشناسن خلاصه جمعه شد و برای برگشت هیچ وسیله ای نبود وُلوُی ِ مورد نظر راهی تهران شد و ساعت 2 و نیم ِ صبح رسیدیم، دایی کوچیکه هم همراه حانواده اومدن خونه ی ما و همین یک ساعت پیش رفتن خونه ی خودشون خلاصــــــــــــه بسیار بسیار زیاد خوش گذشت و جای همه ی دوستان خالی بود آپم خیلی طولانی شد ، ببخشید سرتونو درد اوردم تا سلامی دوباره |
|
+ نوشته شده در
شنبه 10 شهریور1386ساعت 3:10 بعد از ظهر توسط ساره |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
قسم به لحظه هاي پاك انتظار كه براي ديدنت ثانيه هاي بي قرار زندگي را هر روز خواهم شمرد ...
|
| نوشته های پیشین |
|
دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 |
| آرشیو موضوعی |
|
من و دل تنگیهام دل نوشته های من |
| پیوندها |
|
سیمیا ( سمیرا جون ) |
|
RSS
|