![]() |
![]() |
|
| آری حقیقت دارد عشـــــق پایانی ندارد |
|
مردی با خود زمزمه کرد: خدایا با من حرف بزن
یک سار شروع به خواندن کرد اما مرد نشنید فریاد بر اورد خدا یا با من حرف بزن! آذرخش در آسمان غرید اما مرد گوش نکرد مرد به اطراف خود نگاه کرد و گفت خدایا بگذار تو را ببینم ستاره ای درخشید اما مرد ندید. مرد فریاد کشید خدایا یک معجزه به من نشان بده نوزادی متولد شد اما مرد توجهی نکرد مرد در نهایت یاس فریاد زد: خدایا خودت را به من نشان بده و بگذار تو را ببینم! پروانه ای روی دست مرد نشست و او پروانه را پراند و به راهش ادامه داد...... |
|
+ نوشته شده در
جمعه 30 آذر1386ساعت 0:30 قبل از ظهر توسط ساره |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
قسم به لحظه هاي پاك انتظار كه براي ديدنت ثانيه هاي بي قرار زندگي را هر روز خواهم شمرد ...
|
| نوشته های پیشین |
|
دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 |
| آرشیو موضوعی |
|
من و دل تنگیهام دل نوشته های من |
| پیوندها |
|
سیمیا ( سمیرا جون ) |
|
RSS
|